۱۸ فروردین ۱۴۰۵

معرفی کتاب تولدی دیگر

اگر بخوام خیلی خودمونی بگم، کتاب «تولدی دیگر» شجاع‌الدین شفا در اصل می‌خواد به آدم بگه: «یه بار دیگه، اما این‌بار با عقل خودت به دنیا بیا.» شفا معتقده بیشتر ما از وقتی به دنیا اومدیم، بدون اینکه انتخابی کرده باشیم، یک‌سری باور و عقیده رو مثل یه بسته آماده تحویل گرفتیم. دین، ایمان، ترس از گناه، ترس از جهنم، تقدس آدم‌ها و کتاب‌ها… همه اینا رو از خانواده، جامعه و مدرسه گرفتیم، نه از فکر کردن خودمون. به نظرش این اسمش زندگی آگاهانه نیست؛ این فقط عادت فکریه. او می‌گه «تولد دیگر» یعنی آدم یک‌بار از نظر فکری بمیرد و دوباره متولد شود؛ یعنی جرئت کند بپرسد، شک کند، بررسی کند و هر چیزی را فقط چون مقدس است، قبول نکند. در این کتاب، شفا اصلاً با داستان و احساس جلو نمی‌رود. خیلی مستقیم و بی‌تعارف می‌گوید ادیان ابراهیمی مثل یهودیت، مسیحیت و اسلام، به‌نظر او ساخته شرایط تاریخی و اجتماعی زمان خودشان هستند. یعنی این‌طور نیست که از آسمان، بیرون از زمان و مکان، یک‌دفعه نازل شده باشند. او می‌گوید هر دینی در دوره‌ای به‌وجود آمده که انسان‌ها پر از ترس، ناامنی، جنگ و ناآگاهی بوده‌اند و دین آمده تا نظم بدهد، کنترل کند و قدرت بسازد. شفا سراغ متن‌های دینی می‌رود و می‌گوید اگر این کتاب‌ها واقعاً الهی و بی‌نقص‌اند، چرا این‌همه تناقض دارند؟ چرا در آن‌ها خشونت، تبعیض، مجازات‌های خشن و نگاه تحقیرآمیز به زن و غیرمؤمن دیده می‌شود؟ چرا برای هر آیه ده‌ها تفسیر مختلف وجود دارد؟ از نظر او، این‌ها نشانه انسانی‌بودن این متون است، نه الهی‌بودنشان. یکی از حرف‌های مهم کتاب این است که شفا می‌گوید اخلاق لازم نیست حتماً از دین بیاید. به زبان ساده می‌گوید: «آدم می‌تواند خوب باشد، فقط چون انسان است؛ نه چون از جهنم می‌ترسد.» او معتقد است اخلاق واقعی از همدلی، عقل و مسئولیت انسانی می‌آید، نه از ترسِ مجازات اخروی یا طمعِ بهشت. بخش مهم دیگری از کتاب درباره رابطه دین و قدرت است. شفا خیلی صریح می‌گوید هرجا دین وارد سیاست شده، آزادی نابود شده. روحانیت به‌مرور از یک راهنمای معنوی تبدیل شده به یک طبقه قدرتمند که تصمیم می‌گیرد چه کسی درست فکر می‌کند و چه کسی نه. به نظر او، دین وقتی ابزار حکومت می‌شود، دیگر کاری به معنویت ندارد؛ فقط می‌خواهد اطاعت بسازد. او همچنین درباره تأثیر روانی ایمان کور حرف می‌زند. می‌گوید دینی که مدام از گناه، عذاب، جهنم و ترس حرف می‌زند، انسان‌هایی می‌سازد که همیشه احساس گناه دارند، از زندگی می‌ترسند، از بدن و شادی خجالت می‌کشند و یاد نمی‌گیرند مسئول زندگی خودشان باشند. در آخر کتاب، شفا راه‌حل می‌دهد؛ هرچند راه‌حلش ساده اما شجاعانه است: عقل، علم، آموزش، آزادی فکر و جدا کردن دین از سیاست. او می‌گوید هیچ جامعه‌ای بدون شک کردن، جلو نرفته. شک دشمن انسان نیست؛ ترس دشمن انسان است. اما کتاب «پس از ۱۴۰۰ سال» یک قدم جلوتر می‌رود. اگر «تولدی دیگر» بیشتر فلسفی و فکری است، «پس از ۱۴۰۰ سال» تاریخی و افشاگرانه است. این کتاب تمرکزش مشخصاً روی اسلام و نتایجش در طول تاریخ است. شفا در این کتاب می‌پرسد: «بعد از ۱۴ قرن، اسلام دقیقاً چه تأثیری روی فرهنگ، سیاست، خشونت و آزادی گذاشته؟» لحن این کتاب تندتر است. شفا در آن سعی می‌کند نشان بدهد که بسیاری از مشکلات امروز جوامع اسلامی، اتفاقی نیستند، بلکه ریشه در همان ساختارهای فکری و سیاسی صدر اسلام دارند. اینجا دیگر هدفش فقط بیدار کردن ذهن نیست؛ می‌خواهد تاریخ پنهان را جلوی چشم خواننده بگذارد. اگر بخوام خیلی خلاصه بگم: «تولدی دیگر» می‌گوید: چرا باید از ایمان کور عبور کنیم؟ «پس از ۱۴۰۰ سال» می‌گوید: اسلام در این قرن‌ها با جامعه چه کرده؟ این دو کتاب در واقع مکمل هم‌اند. اولی ذهن را آماده می‌کند، دومی با واقعیت تاریخی روبه‌رویت می‌کند. یکی آرام‌تر و فکری‌تر است، دیگری صریح و تکان‌دهنده. پیام نهایی شفا در هر دو کتاب تقریباً یکی است: انسان اگر می‌خواهد آزاد زندگی کند، باید خودش فکر کند، خودش انتخاب کند و مسئول زندگی‌اش باشد؛ نه اینکه عقلش را به تقدس و ترس بسپارد. تقریباً همهٔ آدم‌ها، دیر یا زود، به یک‌سری سؤال مشترک می‌رسند؛ سؤال‌هایی که ربطی به سن، شغل یا تحصیلات ندارد. این‌که زندگی چرا این‌طوری است؟ چرا رنج هست؟ چرا مرگ هست؟ آیا همه‌چیز تصادفی است یا معنایی پشت آن وجود دارد؟ ادیان، در اصل، پاسخی بوده‌اند به همین سؤال‌ها. انسان همیشه دنبال معنا بوده؛ دنبال این‌که احساس نکند تنهاست، بی‌پناه است یا زندگی‌اش بی‌حساب‌وکتاب است. برای خیلی‌ها، دین این حس را ایجاد کرده و هنوز هم می‌کند. این واقعیت را نمی‌شود انکار کرد. اما دین فقط یک تجربهٔ شخصی باقی نمانده. در طول تاریخ، وارد زندگی جمعی شده، قانون ساخته، درست و غلط تعریف کرده، مرز کشیده و در بسیاری از دوره‌ها با قدرت سیاسی گره خورده است. از همین‌جا، نگاه‌ها به دین متفاوت شده؛ بعضی آن را نجات‌بخش می‌بینند و بعضی می‌پرسند آیا هر چیزی که مقدس است، باید غیرقابل سؤال هم باشد؟ این سؤال، نه از دشمنی می‌آید و نه از بی‌احترامی؛ از فکر کردن می‌آید. انسانِ امروز با تاریخ، علم و تجربهٔ بیشتری روبه‌روست و طبیعی است که بخواهد دوباره به باورهای قدیمی نگاه کند. نه برای تخریب، بلکه برای فهمیدن. پل ورود به کتاب در همین فضای پرسش و بازنگری است که کتاب «تولدی دیگر» نوشتهٔ شجاع‌الدین شفا شکل می‌گیرد. این کتاب قرار نیست بگوید چه باوری درست است یا غلط؛ بلکه می‌خواهد یک سؤال اساسی را مطرح کند: «آیا انسان حق دارد دربارهٔ باورهایش فکر کند، شک کند و دوباره انتخاب کند؟» معرفی کلی کتاب «تولدی دیگر» یک رمان یا داستان نیست. یک کتاب فکری–تحلیلی است که نویسنده در آن سعی می‌کند دین و ایمان را نه از زاویهٔ تقدس، بلکه از زاویهٔ عقل، تاریخ و تجربهٔ انسانی بررسی کند. شفا از همان ابتدا موضعش را روشن می‌کند: او به ایمانِ تقلیدی و غیرانتقادی باور ندارد و معتقد است بسیاری از باورهای ما، انتخاب آگاهانه نیستند؛ بلکه ارثی‌اند. به زبان ساده، شفا می‌گوید بیشتر ما با ذهنی پر از باورهای آماده زندگی می‌کنیم؛ بدون اینکه یک‌بار واقعاً از خودمان بپرسیم چرا به آن‌ها باور داریم. «تولدی دیگر» یعنی دقیقاً همین توقف، همین سؤال، همین بازنگری. بخش‌های کتاب به زبان ساده در بخش‌های ابتدایی، شفا دربارهٔ خاستگاه دین صحبت می‌کند. او می‌گوید ادیان در دوره‌هایی شکل گرفته‌اند که انسان پر از ترس بوده؛ ترس از طبیعت، مرگ، نادانی و بی‌نظمی. دین آمده تا به این ترس‌ها معنا بدهد و نظم ایجاد کند. از نگاه او، دین محصول شرایط تاریخی است، نه چیزی بیرون از زمان و جامعه. در ادامه، سراغ متن‌های دینی می‌رود. شفا خیلی مستقیم می‌پرسد: اگر این متون الهی و بی‌نقص‌اند، چرا این‌همه تناقض، خشونت و تبعیض در آن‌ها دیده می‌شود؟ چرا هر گروهی آن‌ها را به نفع خودش تفسیر می‌کند؟ او نتیجه می‌گیرد متنی که این‌همه نیاز به توجیه دارد، بیشتر شبیه متن انسانی است تا حقیقت مطلق. یکی از مهم‌ترین بخش‌های کتاب دربارهٔ اخلاق است. شفا می‌گوید اخلاق الزاماً از دین نمی‌آید. انسان می‌تواند خوب باشد، چون انسان است؛ نه فقط چون از مجازات می‌ترسد. از نظر او، اخلاقی که فقط بر پایهٔ ترس از جهنم یا وعدهٔ بهشت باشد، اخلاق واقعی نیست؛ نوعی کنترل است. بعد، کتاب وارد بحث حساس دین و قدرت می‌شود. شفا نشان می‌دهد هر جا دین با حکومت یکی شده، آزادی عقب‌نشینی کرده است. روحانیت به‌تدریج از راهنمای معنوی تبدیل شده به طبقه‌ای صاحب قدرت که تعیین می‌کند چه کسی حق دارد فکر کند و چه کسی نه. در این فضا، سؤال‌کردن تبدیل به گناه می‌شود. در بخش‌های بعدی، شفا به تأثیر روانی دین می‌پردازد؛ دینی که مدام از گناه، عذاب و ترس حرف می‌زند، انسان‌هایی می‌سازد که همیشه احساس گناه دارند، از شادی می‌ترسند و مسئولیت زندگی‌شان را به نیروهای بیرونی می‌سپارند. راه‌حل از نگاه شفا شفا فقط نقد نمی‌کند. او در پایان کتاب، راه‌حلش را روشن می‌گوید: عقل، آموزش، علم، آزادی اندیشه و شجاعت سؤال‌کردن. او معتقد است هیچ جامعه‌ای بدون شک پیشرفت نکرده و هیچ اندیشه‌ای نباید بالاتر از نقد قرار بگیرد. «تولدی دیگر» یعنی انسان یک‌بار از نظر فکری از نو متولد شود؛ یعنی به جای این‌که بگوید «گفته‌اند این درست است»، بگوید «فکر کرده‌ام، فهمیده‌ام و انتخاب کرده‌ام». جمع‌بندی این کتاب برای کسی نوشته شده که به دنبال دعوا با دین نیست، بلکه دنبال فهم است. برای کسی که می‌خواهد بداند باورهایش از کجا آمده‌اند و آیا هنوز هم با زندگی امروز او سازگارند یا نه. «تولدی دیگر» دعوت به بی‌ایمانی نیست؛ دعوت به مسئولیت فکری است .

سایه‌ نات (نماد چیزی نامرئی، ناشناخته یا سرکوب‌شده) بر دیوار

در لحظه‌هایی ظاهر می‌شود که انسان در روشنایی نیمه‌جان غروب با خود روبه‌رو می‌شود و در این روبه‌رویی آرام، بخشی از روح را می‌بیند که سال‌ها پنهان مانده است و گویی در پشت زمان رسوب کرده است و آن‌چه نات نام دارد نه دشمن انسان بلکه آینه‌ای از جراحت‌های قدیمی و خواسته‌های ناتمام است. نات بر دیوار می‌افتد چون بخشی از ماست که در تاریکی نگه ‌داشته‌ایم و هرگاه نور بر زندگی ما می‌تابد، این سایه با تمام قامت خود ظاهر می‌شود و یادآوری می‌کند که هیچ حقیقتی با حذف‌کردن از میان نمی‌رود بلکه فقط شکل عوض می‌کند و به‌صورت سایه‌ای دراز بر دیوار زندگی ما ادامه می‌دهد و این حضور آرام و سنگین همان جایی است که مفهوم حقوق انسانی آغاز می‌شود. زیرا حقوق انسان از جایی شروع می‌شود که او حق دارد خود واقعی‌اش را بی‌واسطه ببیند و بشناسد و هیچ ساختار اجتماعی یا ترس درونی، نباید این شناخت را از او بگیرد. انسان حق دارد که از دردهایش آگاه باشد و حق دارد که گذشته را با چشم باز ببیند و حق دارد که هیچ سایه‌ای بر او تحمیل نشود و همین‌جاست که می‌توان خوانشی حقوق‌محور از سایه‌ٔ نات ارائه کرد و گفت که؛ نات همان بخش حذف‌شدهٔ انسان در نظام‌های نابرابر است. بخشی که به او اجازه داده نشده کامل دیده شود و اگر انسان روزی بخواهد آزاد باشد، باید بتواند این سایه را به‌رسمیت بشناسد و به آن حق حیات بدهد، زیرا حق بنیادی انسان این است که، هیچ بخش از وجودش بی‌اعتبار شناخته نشود و همهٔ لایه‌های روح او شایستهٔ دیده ‌شدن باشند و انسان تنها در این صورت می‌تواند از درون آزاد شود و آزادی درونی، نخستین پلهٔ آزادی بیرونی است و تا زمانی‌که فرد از شناخت خود محروم باشد، نمی‌تواند از حقوق اجتماعی و انسانی خود دفاع کند و نمی‌تواند در برابر نابرابری بایستد، زیرا کسی که سایهٔ خود را نمی‌شناسد نمی‌تواند دیوارهای بیرونی را بشکند و همین پیوند میان خودشناسی و عدالت است که، ما را به فهم تازه‌ای از انسان می‌رساند. در جهانی که ساختارهای قدرت همواره در تلاش‌اند بخشی از انسان را خاموش کنند، باید دانست که نات، همان بخش خاموش‌شده است، که حکومت‌ها یا سنت‌ها یا ترس‌ها، آن‌را عقب رانده‌اند، و وقتی انسان در سکوت غروب، مقابل دیوار می‌ایستد و سایه‌ٔ نات را می‌بیند، درواقع با حقوق پایمال‌شدهٔ خود برخورد می‌کند و از خود می‌پرسد؛ کدام بخش از من دیده نشده و کدام بخش از من اجازهٔ بیان نداشته و چرا حق طبیعی من برای کامل بودن سلب شده است، و پاسخ این پرسش‌ها، مسیر انسان را تغییر می‌دهد و به او شجاعتی می‌دهد که کمتر کسی تجربه می‌کند. شجاعت نگاه‌کردن به همان بخش‌هایی که دنیا می‌خواست نبیند، و همین نگاه آرام، آغاز بازسازی حقوق انسانی است، زیرا حقوق انسان، فقط در دادگاه و قانون تعریف نمی‌شود، بلکه در همان لحظه‌ای تعریف می‌شود که؛ فرد تصمیم می‌گیرد با تمامیت خود آشتی کند و به هیچ‌کس اجازه ندهد هیچ بخش از وجود او را حذف کند و وقتی انسان به این مرحله می‌رسد، دیوار دیگر دیوار نیست، بلکه سطحی است که حقیقت خودرا بر آن می‌نویسد، و سایه دیگر سنگینی نمی‌کند، بلکه نشانهٔ حضور است، حضور انسانی که حق دارد کامل باشد، حق دارد خودش را تمام و کمال بسازد، و حق دارد گذشته‌اش را بفهمد و آینده‌اش را تعیین کند و این همان لحظهٔ رهایی است، که نات نه تهدید، بلکه بخشی از هویت می‌شود و دیوار از مرزی سخت، به سطحی روشن تبدیل می‌شود، که نور و سایه را یک‌جا حمل می‌کند، و انسان را به آشتی با حقیقت می‌رساند، و این آشتی همان نقطه‌ای است که حقوق انسانی در آن معنا پیدا می‌کند، و جهان در برابر انسانی که با سایهٔ خود صلح کرده باشد عقب می‌نشیند و راه باز می‌شود برای آزادی‌هایی که سال‌ها در تاریکی مانده بودند. Der Nat-Schatten (Symbol für etwas Unsichtbares, Unbekanntes oder Verdrängtes) an der Wand Mehri Imani Er erscheint in jenen Momenten, in denen der Mensch im schwachen Licht der Dämmerung sich selbst begegnet. In dieser stillen Begegnung sieht er einen Teil seiner Seele, der jahrelang verborgen geblieben ist, als hätte er sich hinter der Zeit abgelagert. Was „Nat“ genannt wird, ist nicht der Feind des Menschen, sondern ein Spiegel alter Wunden und unerfüllter Wünsche. Der Nat fällt auf die Wand, weil er ein Teil von uns ist, den wir im Dunkeln gehalten haben. Wann immer Licht auf unser Leben fällt, erscheint dieser Schatten in seiner ganzen Gestalt und erinnert uns daran, dass keine Wahrheit durch Auslöschung verschwindet. Sie verändert nur ihre Form und setzt ihr Dasein als langer Schatten an der Wand unseres Lebens fort. Diese ruhige und zugleich schwere Präsenz ist genau der Punkt, an dem das Konzept der Menschenrechte beginnt. Denn die Rechte des Menschen beginnen dort, wo er das Recht hat, sein wahres Selbst unmittelbar zu sehen und zu erkennen. Keine soziale Struktur und keine innere Angst sollte ihm diese Erkenntnis nehmen. Der Mensch hat das Recht, sich seiner Schmerzen bewusst zu sein. Er hat das Recht, die Vergangenheit mit offenen Augen zu betrachten. Er hat das Recht, dass ihm kein Schatten aufgezwungen wird. Genau hier lässt sich eine menschenrechtsorientierte Lesart des Nat-Schattens formulieren: Nat ist jener Teil des Menschen, der in ungleichen Systemen ausgelöscht oder verdrängt wurde. Es ist der Teil, dem nicht erlaubt wurde, vollständig gesehen zu werden. Wenn der Mensch eines Tages frei sein will, muss er diesen Schatten anerkennen und ihm ein Recht auf Existenz zugestehen. Denn ein grundlegendes Menschenrecht besteht darin, dass kein Teil der eigenen Existenz entwertet wird und alle Schichten der menschlichen Seele es verdienen, gesehen zu werden. Nur so kann der Mensch von innen heraus frei werden. Innere Freiheit ist die erste Stufe äußerer Freiheit. Solange ein Mensch von der Erkenntnis seiner selbst abgeschnitten ist, kann er seine sozialen und menschlichen Rechte nicht verteidigen und sich nicht gegen Ungerechtigkeit stellen. Denn wer seinen eigenen Schatten nicht kennt, kann auch die äußeren Mauern nicht durchbrechen. Gerade diese Verbindung zwischen Selbsterkenntnis und Gerechtigkeit führt uns zu einem neuen Verständnis des Menschen. In einer Welt, in der Machtstrukturen ständig versuchen, Teile des Menschen zum Schweigen zu bringen, muss man erkennen, dass Nat genau dieser zum Schweigen gebrachte Teil ist – zurückgedrängt von Regierungen, Traditionen oder Ängsten. Wenn ein Mensch in der stillen Dämmerung vor einer Wand steht und den Nat-Schatten sieht, begegnet er in Wirklichkeit seinen verletzten Rechten. Er fragt sich: Welcher Teil von mir wurde nicht gesehen? Welcher Teil von mir durfte nicht sprechen? Und warum wurde mir mein natürliches Recht genommen, vollständig zu sein? Die Antworten auf diese Fragen verändern den Weg eines Menschen. Sie geben ihm eine Art von Mut, den nur wenige erfahren – den Mut, genau jene Teile anzusehen, die die Welt nicht sehen wollte. Dieser stille Blick ist der Beginn der Wiederherstellung der Menschenrechte. Denn Menschenrechte werden nicht nur in Gerichten und Gesetzen definiert. Sie werden auch in dem Moment definiert, in dem ein Mensch beschließt, sich mit seiner ganzen Existenz zu versöhnen und niemandem zu erlauben, irgendeinen Teil seines Seins zu löschen. Wenn ein Mensch diesen Punkt erreicht, ist die Wand keine Wand mehr. Sie wird zu einer Fläche, auf der er seine eigene Wahrheit schreibt. Der Schatten wird nicht länger zur Last, sondern zum Zeichen der Präsenz – der Präsenz eines Menschen, der das Recht hat, vollständig zu sein. Er hat das Recht, sich selbst ganz zu erschaffen, seine Vergangenheit zu verstehen und seine Zukunft zu bestimmen. Und genau das ist der Moment der Befreiung: Wenn Nat nicht mehr Bedrohung ist, sondern Teil der Identität wird. Dann verwandelt sich die Wand von einer harten Grenze in eine helle Fläche, die Licht und Schatten zugleich trägt und den Menschen zur Versöhnung mit seiner Wahrheit führt. Diese Versöhnung ist der Punkt, an dem Menschenrechte ihre tiefste Bedeutung finden – und die Welt tritt zurück vor einem Menschen, der Frieden mit seinem eigenen Schatten geschlossen hat. Dadurch öffnet sich der Weg zu jenen Freiheiten, die lange im Dunkel verborgen geblieben waren.

اعدام به‌مثابه ابزار حکومت؛ عادی‌سازی مرگ در نظم سیاسی

اعدام در ایران دیگر صرفاً یک مجازات قضایی نیست؛ به رویه‌ای روزمره بدل شده است که در سکوت عمومی تکرار می‌شود و جان انسان‌ها را بی‌آنکه فرصت دیده‌شدن یا شنیده‌شدن داشته باشند، می‌گیرد. خطرناک‌ترین بخش این چرخه نه فقط مرگ، که عادی‌شدن آن است؛ لحظه‌ای که جامعه، خسته و محاصره‌شده، مرگ را می‌پذیرد و آن را به حساب «خبر روز» می‌گذارد.

۱۶ فروردین ۱۴۰۵

قدرتی که از درون تهی می‌شود؛ شکاف مشروعیت در روزهای بحران

در روزهایی که کشور درگیر جنگ، بحران‌های فزاینده و فشارهای چندلایه است، نشانه‌ها بیش از آن‌که از انسجام خبر دهند، از شکافی عمیق میان حاکمیت و جامعه پرده برمی‌دارند. شکافی که به‌جای ترمیم، با نمایش‌های خیابانی، بسیج نمادهای مذهبی و شعارهای هیجانی، پنهان می‌شود؛ اما این صحنه‌ها نه نمایش قدرت، که پژواک خلأ مشروعیت‌اند.

۱۵ فروردین ۱۴۰۵

حملات آمریکا و اسرائیل؛ مصداق بارز خشونت ساختاری علیه کودکان/ تجاوز به ایران، زنگ خطری برای وجدان جهانی کد خبر : 1767133
یک پژوهشگر حقوق بین الملل گفت: هرگونه خدشه به سلامت جسمی و روانی آنان، آسیب به صلح، امنیت جمعی و شالوده توسعه جهانی است. تجاوز اخیر رژیم صهیونیستی و آمریکا به ایران، نه‌تنها آزمونی برای ارزیابی تعهدات حقوق بین‌الملل، بلکه زنگ خطری برای وجدان جهانی بود. محمد مهدی سید ناصری، حقوقدان و پژوهشگر حقوق بین الملل در ارزیابی خود از پیامدهای جنگ بر کودکان به خبرنگار ایلنا گفت: صلح و آرامش، آرزوی همه‌ی ملت‌هاست، با این وجود هر روز در گوشه‌ای از دنیا، شاهد رخ دادن جنگ و منازعه‌ای جدید هستیم. فارغ از اینکه دلیل شروع یا ادامه‌ی این مخاصمات چیست، گروه‌هایی در آن‌ها درگیر می‌شوند که کمترین امکانات حفاظت از خود را دارند. عمده‌ترین و آسیب‌پذیرترینِ این گروه‌ها، کودکان هستند. در واقع آنچه در آتش جنگ می‌سوزد، تصویر روزهای خوش کودکیِ کودکانی است که از خاکستر آن آسیب‌های جدی و ماندگار جسمی و روحی برای آنان بر جای می‌ماند. مخاصمات مسلحانه در قرن حاضر، به‌رغم پیشرفت‌های حقوق بشری، همچنان نماد بارز انکار کرامت انسانی و مصداق بارز «خشونت ساختاری» علیه اقشار آسیب‌پذیر به‌ویژه کودکان محسوب می‌شود. وی افزود: این پدیده شوم، از حیث روانی، اجتماعی و فرهنگی، بنیان‌های جوامع را متزلزل ساخته و بر نسل‌های آینده تأثیری مخرب و پایدار بر جای می‌گذارد. در این میان، حمله اخیر رژیم صهیونیستی و امریکا به جمهوری اسلامی ایران، نقطه عطفی در نقض فاحش اصول مسلم حقوق بین‌الملل، به‌ویژه قواعد آمره (Jus Cogens) و تعهدات عام‌الشمول (Erga Omnes)، به شمار می‌رود. لازم به یادآوریست که منظور از کودک در این نوشتار به استناد اکثر اسناد حقوق بشری، شخصی است که به سن ۱۸ سالگی نرسیده است. همان طور که در ماده ۱ کنوانسیون حقوق کودک آمده است: «از نظر کنوانسیون حاضر منظور از کودک، افراد انسانی زیر ۱۸ سال است، مگر این‌که طبق قانون قابل اجرا در مورد کودک سن بلوغ کمتر تشخیص داده شود.» این حقوقدان خاطرنشان کرد: پس از این یادآوری لازم است به منزله‌ی ورود به بحث، به تعریف حقوق بشردوستانه استناد کنیم که منظور از آن «قواعد ایجاد کننده حق و تکلیفی است که در طول مناقشه و در هر مکانی که دایره‌ی تخاصم وجود داشته باشد، مجری خواهد بود». کودکان، به‌عنوان مصادیق روشن «غیرنظامیان دارای حمایت ویژه»، بر اساس حقوق بین‌الملل بشردوستانه و حقوق بشر، مستحق حداکثر حمایت بوده و هرگونه تعرض به سلامت روانی آنان، نه‌تنها نقض تعهدات قراردادی و عرفی، بلکه تعرض به نظم عمومی بین‌المللی تلقی می‌شود. از ابتدای تاریخ تا به امروز، جهان شاهد بروز جنگ‌های بین‌المللی و داخلی تازه‌ای بوده است. به گفته وی در واقع یکی از بلایایی که اصلی‌ترین قربانیان آن در طی تاریخ کودکان بوده و هستند، جنگ است. جنگ‌هایی که در تمام آن‌ها، تنها قشری که حتی بیشتر از نظامیان آسیب می‌بینند، غیرنظامیان هستند. آنان به دلیل وضع فیزیولوژیک‌شان آماج مخاصمات قرار گرفته و چون کمتر امکان دفاع از خود را پیدا می‌کنند، در معرض خطر بیشتری نسبت به سایر افراد قرار دارند و بیش از دیگر افراد و گروه‌ها با خشونت، نقض حقوق و آزادی‌ها روبه‌رو می‌شوند. پدیده‌ی نامیمون جنگ، حقوق کودکان از جمله حق حیات، حق زندگی در کنار خانواده، حق بهداشت، حق پیشرفت و تحصیل و آموزش کودکان را نقض می‌کند. کودکان بی‌دفاع در جنگ‌ها کشته می‌شوند، خانه و خانواده خود را از دست می‌دهند و با فقدان آموزش و بهداشت با مشکلات عمیق روحی مواجه می‌گردند. این پژوهشگر با بیان اینکه جامعه‌ی جهانی در حمایت از حقوق کودکان در مخاصمات مسلحانه، اقدامات قابل توجهی در عرصه‌ی بین‌المللی و منطقه‌ای انجام داده است، گفت: از جمله اقدامات بین‌المللی می‌توان به اعلامیه‌ی حقوق کودک (۱۹۵۹)، کنوانسیون حقوق کودک (۱۹۸۹)، کنوانسیون چهارم از کنوانسیون‌های چهارگانه ژنو و پروتکل‌های الحاقی آن و پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک ۱۹۸۹، مصوب (۲۰۰۰) اشاره کرد. همچنین در مورد اقدامات منطقه‌ای، می‌توان به منشور آفریقایی حقوق و رفاه کودک (۱۹۹۰)، منشور اجتماعی اروپا (۱۹۹۶)، کنوانسیون اتحادیه‌ی آفریقا برای حمایت و کمک به آوارگان داخلی در آفریقا (۲۰۰۹)، و کنوانسیون آمریکایی حقوق بشر (۱۹۶۹) اشاره کرد. وی در ادامه به مهم‌ترین سند کنوانسیون حقوق کودک اشاره کرد و تصریح کرد: در مواد ۶.۱۹، ۲۴ و ۳۹ به صراحت بر حق بقا، رشد، مراقبت بهداشتی و بازتوانی روانی کودکان آسیب‌دیده از خشونت و مخاصمات تأکید دارد. ماده ۳۹، دولت‌ها را مکلف به «بازتوانی جسمی، روانی و اجتماعی» کودکان قربانی می‌داند. پروتکل اختیاری در خصوص مشارکت کودکان در مخاصمات مسلحانه (۲۰۰۰)، با تأکید بر حداقل‌سازی مشارکت و حمایت مضاعف، جلوه دیگری از توسعه تدریجی حقوق بین‌الملل در این حوزه است. علاوه بر این، اسناد قطعنامه‌ای نظیر قطعنامه ۱۶۱۲ (۲۰۰۵) شورای امنیت، چارچوب نظارتی و الزام‌آور برای پیشگیری و پاسخگویی به نقض‌های علیه کودکان فراهم آورده‌اند. این پژوهشگر حقوق بین الملل با توضیح اینکه این اقدامات نشانگر توجه دولت‌ها به آسیب‌پذیری کودکان در مخاصمات مسلحانه است، یادآور شد: البته هنوز تعدادی از دولت‌ها، به خصوص دولت‌های آفریقایی نسبت به تعهدات بین‌المللی خود در این زمینه بی‌توجه هستند. با وجود تعداد کثیری‌ کنوانسیون، پروتکل و خود منشور سازمان ملل متحد، وحشت کودکان در اثر بروز جنگ‌ها رو به افزایش است و کودکان بیشتری به طرق مختلف جان و زندگی و موجودیت خویش را از دست داده و می‌دهند. او اضافه کرد: بر اساس قاعده عرفی «حمایت ویژه از کودکان» و اصل منع آسیب عمدی به غیرنظامیان، هرگونه تهدید یا حمله روانی گسترده علیه کودکان، مصداق نقض فاحش تعهدات عرفی است که در زمره قواعد آمره جای می‌گیرد و مستوجب مسئولیت بین‌المللی می‌شود.